کالوینو در این داستان با چیرهدستی انسان معاصری را به تصویر میکشد که در میان انبوهی از ابزارهای ارتباطی، همچنان در برقراری ارتباط واقعی ناتوان است و به طور نمادین بیانگر پارادوکس ارتباط در عصر تکنولوژی است.
وقتی که جناب مولر در آستانه مدیریت سازمان تحقیقاتی بزرگی قرار میگیرد که هدفش حفظ حافظه بشری پیش از نابودی قریبالوقوع کره زمین است، ناخواسته در کانون تقابلی عمیق قرار میگیرد: تقابل میان واقعیت و تصویری که قرار است از بشر برای آیندگان باقی بماند، و اینکه چگونه قدرت میتواند واقعیت را تحریف کند.
او به تودهای لباس پاره میمانست. لباسهایی چرب و کثیف. تابستان و زمستان، همان لباسها را به تن داشت. رنگ و رویشان دیگر حسابی رفته بودند و بوی گند عرق و کثافت خیابانها به خوردشان رفته بود. چهرهاش به زردی میزد و چون تار درهم تنیدهای پر از چین و چروک بود. آنقدر اشک ریخته بود که ...
آکیله کامپانیله در این داستان طنزآمیز جمله معروف «تنها چیزی که میدانم این است که هیچ نمیدانم» را دستمایه قرار میدهد تا به وضعیت تحصیلی سقراط جوان بپردازد.
آکیله کامپانیله در این داستان طنزآمیز به زندگی مشترک سقراط و زانتیپ میپردازد. در این داستان، قدرت استدلال منطقی و مجادله سقراط به بزرگترین مشکل زندگی زناشوییاش تبدیل میشود.
همان يك بار، اولين و آخرين بارم بود. بچه بودم؛ يك روز، نمیدانم چطور، با پدرم همراه شدم، او تفنگی در دست داشت و پشت بوتهای، در فاصلهای نه چندان دور، مشغول تماشای پرندهای روي يك شاخه بود. پرندهای بزرگ و خاكستری، شايد هم قهوهای، با منقاری دراز، شايد هم كوتاه: يادم نيست. فقط ...